
پیامبر خدا(ص) می فرمایند:
اى على! هر که مرا و تو را و امامان از نسل تو را دوست دارد پس خدا را بر حلالزادگى خود سپاس گوید؛ زیرا ما را دوست ندارد، مگر حلالزاده و ما را دشمن ندارد، مگر حرام زاده.
همین یک سند حرام زادگی برای تو کافیست شاهین نجفی ملعون!
همین سند اثبات حرامزادگیت کافیست تا تکه تکه ات کنیم
ما هم تکه تکه ات نکنیم به زودی تکه تکه میشوی!
به زودی فرزندی از نسل زهــــــــرا(س) خواهد آمد
تا سر ِ نجس و کثیفت را بوی تعفن ِ غربزدگی میدهد
از بدن هرزه ات جدا کند!
آن هم با ذوالفقار پاک علـــــــــــــی(ع)
شاهین نجفی ملعون! تو همین الان هم مـــُـــرده ای!
تو خیلی وقت است که مـــُـــرده ای بدبخت!
تو از همان روزی که زبان ِ لال شده ات شروع به توهین کرد مــُـــردی!
تو از همان روزی مـــُـــردی که انسان بودن را فراموش کردی
و تبدیل به یک شـــــــیطان شدی!
تو آنقدر بدبخـتی که حتی هنوز هم نفهمیدی تبدیل به شیطان شدی
تو بدبختی شاهین نجفی!
تو آنقدر بدبختی که حتی نفهمیدی شاهین یک زمانی نام پرنده شکاری بود
اما این بار شاهین طعمه شد تا شکارچیان صهیونیست و شیاطین زمانه
به اهدافشان برسند!
بوی تعفن افکار گندیدۀ شیطانی ات آنقدر پست و کثیف است
که BBC & VOA ملعــــــون و شیطان صفت، شاگردت شده اند
شاید هم برعکس، تو شاگردشان شده ای!
فرقی نمیکند، چون همه تان یک روز مثل زالــــــو می میرید
مثل زالوی بی جان، آنقدر دست و پا می زنید
که حتی نای ِ قی کردن هم نخواهید داشت
ای کاش لحظه ای از صحنۀ بدبختی و فلک زدگیت را
به چشــــم می دیدی
خداوند، چشمانت را کور کند و زبانت را لال!
در هر سوراخی که باشی، جاروی حرامزادگیت بیرون خواهد زد
حیف است دست هایمان به خون نجس ات آلوده شود
اما به حکم وظیفۀ الهـــــــــی
به حکــــــــــم ِ پیرو «علــــــــی» بودن
به حکــــــــــم ِ مســــــلمانی
ریختن خون ِ تو بر تک تک مسلمانان ایران و جهان، واجب و حلالست!
آماده باش! لحظۀ به درک واصل شدنت نزدیک است!
اَللَّهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ آخِرَ تابِعٍ لَهُ عَلى ذلِکَ

یا فاطِمَهَ الزَّهْراَّءُ یا بِنْتَ مُحَمَّدٍ یا قُرَّهَ عَیْنِ الرَّسُولِ
اى فاطمه زهرا اى دختر محمد اى نور چشم پیغمبر
یا سَیِّدَتَنا وَمَوْلاتَنا اِنّا تَوَجَّهْنا وَاسْتَشْفَعْنا
اى بانوى ما و سرور ما ما رو آوردیم و شفیع گرفتیم
وَتَوَسَّلْنا بِکِ اِلَى اللّهِ وَقَدَّمْناکِ بَیْنَ یَدَىْ حاجاتِنا
و توسل جستیم بوسیله تو به درگاه خدا و تو را پیش روى حاجتهاى خویش قرار دهیم
یا وَجیهَهً عِنْدَ اللّهِ اِشْفَعى لَنا عِنْدَ اللّهِ
ای آبرومند پیش خدا شفاعت کن براى ما نزد خدا

تو آن دعای رسولی که مستجاب شدی
برای خانه ی خورشید آفتاب شدی
یگانه دختر احمد شدن مراد نبود
*** علی اکبر لطیفیان ***
میلاد فرخنده و با سعادت اسوۀ تمام عیار مکارم
و قله رفیع فضائل صدیقه کبری ،
حضرت فاطمه زهرا (س) مبارک باد

بغض دل خویش را هویدا کردند
خون بر جگر شیعه ی زهرا کردند
یک عده حرام لقمه ی بی سر و پا
توهین به امام هادی ما کردند
آقا جان دیگر وقتش شده ... جان زهرا-س بیا
برچسبها: ولادت حضرت فاطمه زهرا
چند روز است که انگشتانم بیقراری می کنند
چند روز است دلم در تب و تاب عجیبی ست
زمان عملیات که می شد رزمندگان نیز بیقرار می شدند
درست است که من زمان جنگ نبوده ام
اما من و امثال من ، ندیده ، عاشق شده ایم
چه برسد به اینکه اگر می دیدیم
ای کاش می دیدیم
ای کاش در رکاب شان می جنگیدیم
ای کاش چند سالی زودتر پا به دنیا می گذاشتیم
اما نه! شـــــــــکر باید گفت..
شـــــکر باید گفت که ندیده عاشق شده ایم به مسیرشان
به غیرتشان
به ایمانشان
ای کاش مانند آنها نیز عاشق «پروردگار» شویم
درست است که زمان جنگ تحمیلی نبوده ایم و نجنگیده ایم
اما زندگی ما ، هر روز جنگ است، هر روز جهاد داریم
به ولله هر روز توپ و تانک دشمن از بغل گوشمان عبور می کند
به ولله هر روز ترکش های دشمن از کنار قلب مان عبور میکند
ایمان ، اعتقاد و اراده هایمان را هدف گرفته اند
گاه به هدف می خورد و زخمی میشویم
گاه مردانه می ایستیم و با تیرهای ایمان مان قلبشان را می دَریم
اما چه زخمی شویم چه نشویم پیروزی نهایی با ماست
زیرا ایمان داریم که «فان حزب الله هم الغالبون»
حرف زیاد دارم، ساکت بمانید همینطور خواهم گفت و گفت و گفت..
سرتان را درد نمی آورم
جهادی دیگر در پیش است
حماسه ای دیگر در راه است
سربندهای «یا زهـــــــــــــــــرا» را می بندیم
و انگشتها را آماده می کنیم برای دریدن چشم و قلب دشمن
سیلی های جانانه تان را آماده کنید هموطنان غیورم
پانزدهـــــــــم اردیبهشت در راه است..
برچسبها: مرحله دوم انتخابات مجلس نهم

توصيه امام زمان(عج) به تسبيحات
حضرت آية الله مرعشى نجفى اعلى الله مقامه مى گويد:
در راه زيارت عسكريين عليهماالسلام (امام هادى و عسكرى) و در جاده اى كه به امامزاده سيد محمد عليه السلام منتهى مى شود راه را گم كردم و در اثر شدت تشنگى و گرسنگى از زندگى مايوس شده ، به حالت بيهوشى روى زمين افتادم . ناگهان چشم بازكردم ، ديدم سرم در دامن شخص بزرگوارى است . آن شخص به من آب گوارايى داد كه مانندش را درعمر خود نچشيده بودم . بعد از آن ، سفره اش را باز كرد، و در ميان آن دو يا سه عدد قرض نان بود كه از آن ها نيز خوردم . آن گاه به من فرمود: اى سيد! قصد كجا را دارى ؟ گفتم : حرم مطهر سيد محمد.
فرمود: اين حرم سيد محمد است.
نگاه كردم ديدم در زير بقعه سيد محمد قرار داريم، در حالى كه من در قادسيه گم شده بودم و مسافت زيادى بين آن جا و حرم امامزاده سيد محمد وجود دارد.
در مدتى كه با آن شخص بزرگوار بودم، بهره هاى فراوانى نصيبم شد و مرا به انجام چندين عمل سفارش كرد؛ از جمله: تلاوت قرآن كريم ...و تسبيح فاطمه زهرا عليهاالسلام و...ولى به ذهنم خطور نكرد اين آقا كيست، مگر زمانى كه از نظرم غايب شد.(1)
همچنان که رسول اكرم صلى الله عليه و آله نیز فرمودند:
تعقيباتى هست كه هر كس آن ها را بعد از تمامى نمازهاى واجب بگويد، ناكام و نااميد نشود؛ (و آن عبارت است از: سى وسه مرتبه سبحان الله و سى و سه مرتبه الحمدلله و سى و چهار مرتبه الله اكبر.) (2)
فاطمه ناكام شهيد برونسي
فاطمه کوچولوی برونسی فرزند دوم این خانواده بود که در غروب یکی از شب های ماه مبارک رمضان متولد شد. از آنجایی که در زمان تولد، خانواده شهید در شهر زندگی می کردند و شهید برونسی می خواست فرزندش در دیار خود چشم به این دنیای پر فراز و نشیب بگذارد، ماشینی را برای همسر و مادرش مهیا کرده و خود به دنبال قابله می رود.
بعد از رسیدن به منزل خود واقع در روستای "گلبوی کدکن" و انتظار کشیدن بسیار، سرانجام قابله هم از راه رسید. اما شهید وی را همراهی نکرده بود.(بعدا متوجه می شوید که چرا شهید برونسی همراه قابله به منزل نیامد)
بعد از دقایقی، دختری زیبا و چشم پر کن (به گفته همسر شهید) به دنیا آمد. قابله پیشنهاد داده بود که نام فرزند را "فاطمه" بگذارند که مورد تایید همسر شهید هم واقع شد.
سپس وسایل پذیرایی آماده شد که قابله از خوردن و آشامیدن امتناع کرد و بعد از دقایقی منزل را ترک نمود.
ساعت ها گذشت و پدر فاطمه هنوز نیامد...
بالاخره شهید برونسی درب منزل را به صدا در آورد و وارد حیاط شد که در بدو ورود با سرزنش های مادر خانم گرامی! مواجه شد (البته حق هم داشت...). مثلا اینکه چرا قابله رو فرستادی و خودت نیومدی؟؟؟ چرا اینقدر دیر اومدی؟؟ و ...
وقتی شهید برونسی وارد اتاق شد شروع کرد به گریه کردن و نوزادش را در آغوش گرفت.به گفته همسر شهید، گریه شهید برونسی به این حالت بی سابقه بود پس دلیل شدت گریه را پرسید که جوابی نشنید.
بعد از آرام شدن شهید، معصومه خانم جریان انتخاب اسم برای فرزندشان را برای همسرش تعریف کرد و با این جواب مواجه شد: "منم همین کارو می خواستم بکنم، نیت کرده بودم که اگه دختر باشه اسمش رو فاطمه بگذارم".
بعد از آن شب، شهید برونسی هر وقت فاطمه را در آغوش می گرفت شروع می کرد به گریه کردن و معصومه خانم هم هیچ وقت دلیل این گریه و بی قراری را متوجه نشد.
فاطمه کوچولو به سن نه ماهگی رسید و بر اثر بیماری رخت از دنیا بربست و توسط پدر عزیزش غسل داده شد... و بر سنگ مزارش نوشتند: "فاطمه ناکام برونسی"
چند سالی از فوت فاطمه گذشت و هنوز همسر شهید برونسی سر از راز بی قراری های شهید در هنگام آغوش گرفتن فاطمه در نیاورده بود تا اینکه از زبان یکی از همرزمان همسرش که برای مرخصی آمده بود شنید همسرش جریان زایمان ایشان را برای چند نفری بازگو کرده!!
وقتی شهید برونسی برای مرخصی آمده بود به او مهلت نداد و ماجرا را برایش گفت و منتظر شنیدن پاسخ از جانب همسرش بود. و اینچنین پاسخ شنید: " شما می دونی من از کدوم مورد حرف می زدم؟
به اش حتی فکر نکرده بودم. گفتم: نه.
خنده از لبش رفت. حزن و اندوه آمد توی نگاهش. آهی کشید و گفت: من از جریان دخترم فاطمه حرف می زدم.
...
گفت: اون روز قبل از غروب بود که من رفتم دنبال قابله، یادت که هست؟
گفتم: آره، که ما رفتیم خونه خودمون.
سرش را به پایین تکان داد. پی حرفش را گرفت. گفت: همونطور که داشتم می رفتم، یکی از دوست های طلبه رو دیدم. یک کار ضروری پیش اومد که لازم بود حتما من هم باشم. توکل کردم به خدا و باهاش رفتم...
ساعت دو، دو و نیم شب یکهو یاد قابله افتادم. با خودم گفتم: ای داد بیداد! من قرار بود قابله ببرم! می دونستم که دیگه کار از کار گذشته و شما خودتون هر کار بوده کردین. زود خودم رو رسوندم خونه. وقتی مادر شما گفت قابله رو می فرستی و میری دنبال کارت؛ شستم خبردار شد که باید سری توی کار باشه، ولی به روی خودم نیاوردم.
عبدالحسین ساکت شد. چشمهاش خیس اشک بود. آهی کشید و ادامه داد: میدونی که اون شب هیچ کس از جریان ما خبر نداشت، فقط من می دونستم باید برم دنبال قابله که نرفتم. یعنی اون شب من هیچ کی رو برای شما نفرستادم، اون خانم هر کی بود، خودش اومده بود خونه ما..."
فکر کنم نیازی به معرفی آن زن ناشناس نباشد و همه پی به راز آن شب برده باشید...
برگرفته از کتاب خاکهای نرم کوشک - خاطراتی درباره شهید «عبدالحسین برونسی»
پ.ن: مطمئنا خیلی از دوستان کتاب را خوانده اند، اما به مناسبت ایام فاطمیه و شهادت مادر مظلوم مان «فاطمه الزهرا-س» مناسب دیدم کتاب «خاکهای نرم کوشک» را یادآوری مجدد نمایم، زیرا که شهید «عبدالحسین برونسی» یکی از عاشقان واقعی حضرت «فاطمة الزهرا-س» بودند.
خواندن این خاطره و خاطرات دیگر از زندگی این شهید بزرگوار نه تنها خالی از لطف نیست، بلکه پاسخی است به این سوال که ما چگونه می توانیم رهرو شهدا باشیم؟ پاسخ به این سوال است که چه کنیم که همچون شهدا باشیم؟ پاسخ به تمام حسرتهایی است که آرزو داریم مانند شهدا زندگی کنیم!
این کتاب به ما یاد می دهد که : نان حلال خوردن، برائت از طاغوت و طاغوتیان، برائت از دشمنان دین خدا، اهمیت دادن به مسالۀ حیاتی حجاب و پاکدامنی، متدین بودن و دیندار زیستن در هر شرایطی، پیرو قرآن بودن، پیرو ولایت بودن، عاشق اهل بیت علیهم السلام بودن و در مسیر مردان خدا گام برداشتن را پشت گوش نیاندازیم،..
با خواندن کتاب بیشتر متوجه خواهید شد..
وظیفۀ ما در عصر آخرالزمان بسیار سنگین است،
انشالله مادرمان «حضرت زهرا-س» و شهدا نیز یاریمان خواهند کرد..
خواندن این کتاب یکی از سفارشات رهبر بزرگوارمان «امام خامنه ای» نیزهست.
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
"اللهم صل علی فاطمه و ابیه و بعلها و بنیها و سر الموستودع فیها به عدد ما احاط به علمک"

این روزها
در عــــــزای مــــــــادر..
دلم عجیب هوای علی اصغـــــر (ع) به سر دارد
این چه حکمتی ست پــــــــــروردگارا..
عمــــــو محسن(ع)
و
علی اصغر ِ داداش حسین...
داغ مـــــــــــادر..
یا زهــــــــــــرا..
یا مــــــــــادر..
یا اللـــــــــه..
برس به فــــــــــــریاد جگر خونین ِ مولا علـــــــــی..
بر فاطمه(س) مادر شهیدان صلوات:
اللّهُمَّ صَلِّ علی مُحَمَّدْ وَ آلِ مُحَمَّدْ وَ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ














